صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

428

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

و گفت : رفيقم كشته شد و من هم كشته خواهم شد . ناگهان ابو بصير آمد و گفت : اى پيامبر ! از اين كه مرا تحويل آنان دادى ؛ به پيمان خويش وفا كردى . اكنون خداوند مرا از دست آنان رهانيد و [ نخواست دين من بازيچهء بت‌پرستان گردد . ] پيامبر فرمود : چه دلاور است ، اگر مردانى با او همداستان مىشدند « 1 » « 2 » آتش جنگ برپا مىكرد ! ابو بصير كه اين را شنيد ، دانست كه پيامبر او را نزد مردم مكه بازمىگرداند . از مدينه بيرون رفت تا به « سيف البحر » « 3 » در ساحل دريا رسيد [ و بر سر راه شام قرار گرفت و راه تجارت قريش را بست ] . ابو جندل پسر سهيل و حدود هفتاد نفر ديگر از مسلمانان مكه [ يكى پس از ديگرى ] به او پيوستند و هر كاروانى كه از مكه به شام مىرفت اموالشان را مىگرفتند . قريش به تنگ آمدند و شكايت پيش پيامبر بردند و او را به خدا و حق و خويشاوندى سوگند دادند و گفتند : هر كس از ما به مدينه بيايد ، آزاد است و ما به او كارى نداريم [ تا راه شام در امان باشد ] . پيامبر نزد ابو بصير و دوستانش فرستاد و همگى به مدينه رفتند [ و اين گونه قريش از قسمتى از قرارداد حديبيه نزول كردند ] . ( 1 ) اسلام آوردن مردان دلاور قريش در اوايل سال هفتم ه . پس از صلح حديبيه ، عمر و پسر عاص ، خالد پسر وليد و عثمان پسر طلحه مسلمان شدند . وقتى در خدمت پيامبر حاضر شدند ، گفت : مكه پاره‌هاى جگر خود را به ما تقديم نمود . « 4 »

--> ( 1 ) - ( ابن هشام / ج 2 / 276 ) ( 2 ) - . . . و يلمّه مسعر حرب ، تعجّبا من شجاعته و جرأته و إقدامه . ( لسان العرب ، حرف واو ) ( 3 ) - عيص . ( ابن هشام ، حياة محمد ) ( 4 ) - بخارى ، مسلم ، ابن هشام ، زاد المعاد ، تاريخ عمر بن خطاب .